دیگه باید رفت...
سلام عزیز دلم
می دونی چیه؟ بابا محسن و خانواده م خیلی اصرار دارن که دیگه برم خونه ی بابایی اینا. آخه اونجا دوروبرم شلوغه و اینکه به بیمارستان نزدیکتره و از طرفی بیشتر می تونم استراحت کنم. پسرم اصلا دلم نمیاد دل بکنم... خصوصا خیلی زیاد دلم برای باباتو و خونمون و اتاق نازت تنگ می شه. ولی وقتی خونه ی بابایی اینا هستم پاهام کمتر پف می کنن و بیشتر بهم می رسن و از طرفی بابا محسن خیلی خیالش راحت تره که تنها نیستم. باورت نمی شه خیلی برام سخته. امروز می خوام ساکم و ببندم و برم. بابا محسن میاد خونه ی مامانی اینا ولی خب کمتر همدیگر و می بینیم. آخه این روزهای آخر حس می کنم بیشتر بهش احتیاج دارم. همش فکر این می شم که شام و ناهار چی می خوره؟؟؟ بهم می گه نگران نباش تازشم میام تندتند بهت سر می زنم، ولی خب کارش یه جوریه که گاهی نمی تونه. امروز امتحانات خاله مریم هم تموم می شه و دیگه برای اتاقت می شینه کلی نقاشی می کشه. آخه خاله مریم خیلی نقاشی هاش قشنگه.
البته سعی می کنم توی این مدت یه چندباری بیام به خونه سر بزنم. برام دعا کن پسر عزیزم... دوست جونام شما هم برام دعا کنید...


دیگه باید رفت...
